یادداشت اختصاصی برای ایران پزشک:
نویسنده:
کیانوش جهانپور، پزشک و کارشناس رسانه و سلامت
به گزارش خبرنگار ایران پزشک، اصفهانِ سال چهارصد و چهارده هجری بود، باران تازه بند آمده بود و کوچهها هنوز بوی خاک نمخورده میداد. دروازه طوقچی آرام گشوده شد و کاروانی وارد شهر شد که سکوت همراهانش از هر هیاهویی گویاتر بود. در صدر کاروان، مردی با جامهای تیره نشسته بود؛ مردی که سالها میان خوارزم و ری و گرگان در رفتوآمد بود، با ابوریحان بیرونی مناظره کرده بود، با ابنمسکویه در اخلاق و سیاست اندیشیده بود، آثار ابوالقاسم زهراوی را ورق زده و از نوشتههای ابنجزّار قیروانی بهرهها برده بود. او کسی نبود جز ابوعلی عبدالله بن سینا.
ابنسینا خسته از آوارگی، اما امیدوار به نهادن دانشی ماندگار به اصفهان رسیده بود. شهری که سرنوشت خواست میزبان آرزوی ناتمام او شود؛ آرزویی که پزشکی را از پراکندگی و شفاهیبودن برهاند و آن را به نهادی پایدار بدل کند.
در کاخ اصفهان، علاءالدوله کاکویه دیلمی نشسته بود؛ امیری که گوش و چشمش با علم آشنا بود و اندیشه را بر شمشیر ترجیح میداد. ابنمسکویه در میان حاضران بود؛ همان که روزگاری در ری با ابنسینا همسخن شده بود. هنگامی که ابنسینا وارد شد، امیر به احترام برخاست و گفت: شنیدهام در همدان از تو معجزه میخواستند و علمت را وانهاده بودند. اینجا اگر بگویی چگونه دانش میماند، همان خواهم کرد.
ابنسینا گفت: علم اگر خانه نداشته باشد، با رفتن عالم میمیرد.
امیر پاسخ داد: پس خانهاش را در این شهر بنا کن؛ مدرسهای جدا از مساجد و شفاخانهای در جوار آن.
نقش بنا به دست احمد بن محمد بن مندویه، طبیب برجسته اصفهانی، سپرده شد؛ پزشکی که باور داشت طب، اگر از بستر بیمار جدا شود، به دانشی خشک و انتزاعی بدل میشود. او همراه ابوصالح سهل بن صاعد داروشناس نامدار و ابن اشعث طبیب و داروشناس، ساختاری را پیریزی کرد که در آن درِ مدرسه مستقیماً به دارالشفا گشوده میشد و آموزش نظری و بالینی در هم میتنید. این نگاه ریشه در سنت کهن ابوالحسن طبری و تجربههای پزشکی قیروان داشت.
پیش از آنکه سنگ نخست نهاده شود، حکیمان اصفهان گرد آمدند. ابنمسکویه برای سامان اخلاق و فهرست نویسی پزشکی، بهمنیار بن مرزبان برای تبیین فلسفه آموزش، آثار ابوالحسن طبری برای چارچوب درمانها، ابوصالح سهل بن صاعد برای سازماندهی دواخانه و ابن اشعث برای نظام نسخهنویسی و البته ابن مندویه برای برنامه آموزش بالینی.
ابنسینا در همان جمع گفت: آموزش طب بر سه ستون استوار است؛ کتاب، استاد و بیمار و کتاب درسنامه همان بود: القانون فی الطب.
در نخستین روز مدرسه، شاگردانی از ری و اصفهان و همدان و نهاوند در صحن گرد آمدند. بهمنیار سطری از قانون خواند، ابنسینا شرح داد و همان روز ابن مندویه دانشجویان را به دارالشفا برد تا بیماری مبتلا به تب نوبه را معاینه کنند. از آن پس، برای نخستین بار در اصفهان، دانشجو در یک روز هم نظریه میآموخت و هم در شفاخانه بیمار میدید.
چند ماه بعد، ابوریحان بیرونی به مدرس آمد. بر بام آن در کنار ابنسینا نشست و گفت: کاری که تو کردی از نوشتن کتاب بزرگتر است؛ تو طب را نهادمند کردهای.
در همان سالها نسلهای بعدی همچون احمد بن محمد سهلان ساوی هرچند نه شاگرد مستقیم، اما وارث همین فضا و سنت آموزش آکادمیک طب شدند.
مدرسه و دارالشفا نسل در نسل ادامه یافتند. پزشکانی چون ابنسکین و ابنبطلان در دهههای بعد، مستقیم یا غیرمستقیم از سنت اصفهان بهره بردند. در قرن ششم، هبهالله بن تلمیذ، رئیس اطبای بغداد، از آموزش کنار بستر بیمار سخن گفت؛ روشی که ریشه در همین سنت اصفهان داشت.
وقتی ابنسینا در سال چهارصد و بیست و هشت هجری چشم فرو بست، مدرسه پابرجا بود. ابن مندویه گفت: این خانه را یک نفر نساخته است؛ خشتخشت آن روح دارد. سلجوقیان آمدند و رفتند، حاکمان تغییر کردند، اما مدرسه ماند؛ زیرا نهاد بود، نه فرد.
در فراز و فرودها و رفت و آمد حکام و حکومتها، سنت آموزش پزشکی اصفهان ماند و در دوره صفوی، طبیبانی چون حکیم عمادالدین محمود و حسین بن طاهر کاشانی همین سنت را با دانش روزگار خود درآمیختند و اصل سهگانه آموزش، درس، استاد و بیمار، همچنان زنده ماند.
وقتی پزشکی نوین به ایران رسید، اصفهان نیازی به آموختن مفهوم نهاد نداشت؛ هزار سال پیش آن را آزموده بود و پزشکان جدید، بیآنکه نامی ببرند، بر شانههای همان سنت ایستاده بودند.
امروز اگر دانشجوی جوانی از کنار بنای مدرس ابنسینا عبور کند و لحظهای درنگ نماید، شاید از دل سنگ و خشت صداهایی بشنود؛ صدای ابنسینا، ابن مندویه، ابنمسکویه، بهمنیار و هزاران طبیب دیگر که زنجیرهای هزارساله از دانش و تجربه ساختند. خانهای که هنوز ایستاده است.
پایان پیام/