اختصاصی ایران پزشک:
نویسنده:
شادان ذی فهم، دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی
به گزارش خبرنگار ایران پزشک، آنچه ما را آرام میکند، همیشه درمان نیست؛ گاهی فقط نقش یک مُسکن را دارد. در جهان امروز، «حالِ خوبِ فوری» به یک ارزش تبدیل شده است. از لذتهای کوچک روزمره گرفته تا عادتهایی که بیوقفه تکرار میشوند، همه وعده یک چیز را میدهند: آرامش سریع؛ اما پژوهشهای جدید در حوزه درد و هیجان، روایت متفاوتی ارائه میکنند؛ روایتی که نشان میدهد بسیاری از این لذتها نه پاداشاند و نه نشانه سلامت، بلکه راههایی برای بیحس کردن دردهایی هستند که هنوز مجال زیستهشدن نیافتهاند.
درد، آنطور که علم امروز میفهمد، فقط یک پیام جسمی نیست. تجربه درد، حاصل تعامل پیچیده مغز، هیجانها، خاطرات، روابط و تاریخچه زندگی فرد است. به همین دلیل است که گاهی درد ادامه پیدا میکند، حتی وقتی نشانه روشنی از آسیب جسمی دیده نمیشود. در این وضعیت، بدن به زبان خودش سخن میگوید؛ زبانی که اغلب از هیجانهای نادیده گرفته شده تغذیه میکند.
در دردهای مزمن، سیستم عصبی میتواند وارد حالتی از حساسیت بیش از حد شود. مغز یاد میگیرد خطر را بزرگنمایی کرده و پیام درد را با شدت بیشتری مخابره کند. این فرآیند، صرفاً زیستی نیست؛ هیجانهایی مانند اضطراب، ترس و خشم پردازش نشده، نقش مهمی در تداوم آن دارند. هرچه ظرفیت مواجهه با این هیجانها کمتر باشد، نیاز به راههای تسکین فوری بیشتر میشود.
اینجاست که لذتهای فوری وارد میدان میشوند. آنها با فعالکردن موقت مدارهای پاداش در مغز، احساس ناخوشایند را کاهش میدهند و نوعی آرامش کوتاهمدت ایجاد میکنند، اما این آرامش، بیشتر شبیه بیحسی است تا درمان. درست مانند مُسکنی که علامت را آرام میکند، اما علت را دستنخورده باقی میگذارد. مغز بهتدریج یاد میگیرد به جای مواجهه، اجتناب کند و این اجتناب، خود به عاملی برای مزمنشدن رنج تبدیل میشود.
یافتههای روانشناختی نشان میدهند افرادی که در شناخت، نامگذاری و بیان احساسات خود دچار مشکلاند، معمولا درد شدیدتر و پایدارتری را تجربه میکنند. سرکوب هیجانها، بهویژه در بستر استرسهای طولانیمدت یا تجربههای آسیبزا، میتواند بدن را به صحنه بروز آنچه نزیسته مانده، تبدیل کند. در چنین شرایطی، درد نه دشمن، بلکه پیامرسانی سمج است.
بعد اجتماعی این مسئله نیز قابل چشمپوشی نیست. طردشدن، تنهایی و روابط ناایمن، همان شبکههای مغزی را فعال میکنند که در درد جسمی درگیرند. مغز، تفاوت چندانی میان درد فیزیکی و درد رابطهای قائل نیست. وقتی پیوندهای انسانی تضعیف میشوند، نیاز به تسکین فوری افزایش مییابد؛ حتی اگر این تسکین، هزینههای بلندمدت داشته باشد.
از این منظر، گرایش به لذتهای فوری را نمیتوان صرفا به ضعف اراده یا انتخابهای نادرست تقلیل داد. این رفتارها اغلب تلاشی ناخودآگاه برای بقا هستند؛ تلاشی برای آرامکردن سیستمی که بیش از حد در حالت هشدار باقی مانده است، اما آنچه در کوتاهمدت آرام میکند، اگر جای درمان را بگیرد، در بلندمدت به تداوم رنج میانجامد.
پیام بالینی این رویکرد روشن است: درمان واقعی، از حذف درد آغاز نمیشود، بلکه از افزایش ظرفیت مواجهه با آن میگذرد. آگاهی هیجانی، پردازش تجربههای زیسته و شکلگیری روابط امن، میتوانند بهتدریج نیاز به بیحسی را کاهش دهند. در این مسیر، لذت دیگر ابزاری برای فرار نیست، بلکه میتواند نتیجه طبیعی زیستن آگاهانهتر باشد.
جمعبندی ایران پزشک
لذتهای فوری همیشه نشانه سلامت یا پاداش نیستند؛ گاهی علامتیاند از دردهایی که شنیده نشدهاند. وقتی درمان به تعویق میافتد، مُسکنها پررنگ میشوند. مواجهه واقعی با درد، نه از مسیر بیحسی، بلکه از راه فهم، تحمل و معنابخشی میگذرد.
منبع
Pain and Emotion: A Biopsychosocial Review
پایان پیام/